loading...

بشنو از نی . . .

چهار شریک چهار تن بازرگان در هزار دینار شریک بودند و زرها درهم آمیخته در همیانی کردند و می رفتند که بضاعت بخرند. در میان راه به باغی رسیده بدره زر به باغبان داده و او را سپردند که تا هر چهار نفر حا

حکایت کرده اند که ........

چهار شریک



چهار تن بازرگان در هزار دینار شریک بودند و زرها درهم آمیخته در همیانی کردند و می رفتند که بضاعت بخرند. در میان راه به باغی رسیده بدره زر به باغبان داده و او را سپردند که تا هر چهار نفر حاضر نباشند بدره ای زر به کسی ندهد آنگاه به باغ وارد شده می گشتند تا به لب جوی آبی رسیدند و در آنجا نشستند و خوردنی که با خود داشتند بخوردند. آنگاه یکی از ایشان گفت: عطری با خود دارم بباید سر و روی خویشتن از این آب روان بشوئیم و از آن عطر بکار بریم. یکی دیگر گفت شانه ضرور است دیگری گفت از باغبان باز پرسیم شاید که شانه داشته باشد.

پس در حال یکی از ایشان برخاسته به سمت باغبان رفت و به او گفت: بدره ای زر به من ده، باغبان گفت: همه یاران خود حاضر کن و یا اینکه یاران تو مرا آواز دهند و به من بگویند که بدره بتو رد نمایم. یاران آن مرد در مکانی بودند که باغبان ایشان را می دید و آواز شان می شنید. آن مرد یاران خود را آواز داده گفت این باغبان چیزی به من نمی دهد. ایشان باغبان را آواز داده گفتند که هر چه می خواهد بده. چون باغبان سخن ایشان شنید بدره زر باو داد. آن مرد بدره بگرفت و از باغ بدر رفته بگریخت.

چون آمدن او به نزد یاران دیر شد ایشان به نزد باغبان رفته به او گفتند چرا شانه نمی دهی؟ گفت رفیق شما از من جز بدره ی زر چیزی نخواست و من تا اجازت شما نشنیدم بدره ندادم و او بدره از من گرفته بیرون رفت. چون بازرگانان سخن باغبان شنیدند طپانچه بر سر و روی خویش بزدند و باغبان را گرفته به او گفتند که ما جز شانه از تو چیزی نخواستیم و رد کردن بدره را اجازه ندادیم. باغبان گفت رفیق شما هرگز نام شانه نبرد.

پس بازرگانان او را گرفته به سوی قاضی بردند. چون در نزد قاضی حاضر شدند و قصه بر وی فرو خواندند قاضی حکم کرد که باغبان باید غرامت بدهد. باغبان هر چه التماس کرد سودی نبخشید. به ناچار مدتی مهلت خواسته از خانه قاضی بیرون آمده حیران می رفت و راه از بیراهه نمی شناخت. کودک پنجساله ای حیرت او را دید. به او گفت از بهر چه حیرانی؟ باغبان پاسخ نداد او را خورد سال و حقیر شمرد. آن کودک همان سوال مکرر کرد. باغبان با آن کودک گفت: جماعتی به تفرج درآمدند و بدره ای هزار دینار زر به من سپردند و با من شرط کردند که تا همگی حاضر نشوند من بدره ندهم. پس از آن به باغ اندر شده تفرج می کردند که یکی از ایشان بیرون آمده به من گفت بدره ی زر بده. من گفتم تا همگی حاضر نشوند نخواهم داد. گفت از یاران خود اجازه دارم. من سخن او را نپذیرفتم و بدره ندادم. او بانگ به یاران خود زد که باغبان چیزی نمی دهد. یاران او مرا آواز داده به من گفتند هرچه می خواهد بده. من بدره بدو دادم. چون بدره بستد از باغ بدر آمده از پی کار خویش رفت. پس از ساعتی یاران او به سوی من آمده به من گفتند از بهر چه شانه نمی دادی؟ من گفتم او شانه از من نخواست و جز بدره سخنی دیگر بر زبان نیاورد من نیز بدره بدو دادم. چون ایشان این سخن از من بشندیند مرا گرفته نزد قاضی بردند. قاضی مرا به غرامت بدره امر کرد. کودک گفت: ای پدر یکدرم به من ده که حلوا بگیرم و سخنی بگویم که خلاص تو در آن باشد. باغبان یکدرم به آن کودک داد و به او گفت آن سخن که مرا خلاص کند باز گو. کودک گفت: به سوی قاضی باز گرد و به او بگو که شرط من با ایشان این بود که بدره را ندهم مگر وقتی ایشان همگی حاضر شوند. هر وقت چهار تن با هم حاضر آیند من بدره پس بدهم.

در حال باغبان به سوی قاضی بازگشت و آنچه از کودک آموخته بود به قاضی گفت: قاضی از بازرگانان پرسید که این شرط در میان شما هست یا نه؟ گفتند آری چنین شرط کرده ایم. قاضی گفت چون شرط چنین است رفیق خود تان را حاضر ساخته بدره بستانید. آنگاه باغبان از دست ایشان خلاص یافته از پی کار خویش رفت.

هزار و یکشب

بشنو از نی بازدید : 135 شنبه 16 آذر 1392 زمان : 8:49 نظرات (1)
ارسال نظر برای این مطلب

کد امنیتی رفرش
درباره ما
Profile Pic
گرچه افکارت صدای شیشه است
بهر فرهاد زمان این تیشه است
حرکت حافظ صفت در پای توست
آذرخش تند در رویای توست
کاش این رویای تو احیا شود
تا صدای ما از آن بالا شود
شاید این بهترین سر آغاز کار مان باشد که شفیق اوبه تبار را با شعری که بمناسبت نشرنخستین شماره از فصلنامه الکترونیکی ادبی هنری و فرهنگی ( بشنو از نی ) با خود داشته باشیم،باید یادآور شوم که نام این نشریه از بین بیش از یک صد نامی انتخاب شده است که از طریق فضای مجازی فیس بوک برای مان مواصلت ورزید و شفیق اوبه تبار چندین نام را از طریق پیامک برای مان ارسال داشت نام انتخابی بشنو از نی و شعر بالا را هم به مناسبت چاپ نخستین شماره برای من فرستاد،و اما آغاز کار : من به عنوان شاگرد ادبیات همیشه جای خالی یک نشریه ادبی را پیرامون خودم احساس میکردم و این احساس خلاء وادارم نمود به نشر یک چنین نشریه ای . جادارد از همه کسانی که با من ابراز همکاری نموده اند خالصانه سپاسگزاری کنم.
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • صفحات جداگانه
    دانلود آهنگ

    در این قسمت لینک مستقیم  دانلود آهنگ های زیبا را برای شما در نظر گرفته ایم.

    برای دانلود آهنگ های بیشتر ابتدا عضو شوید.


    برای دیدن آهنگی از خسرو فدا کلیک کنید 

    برای دانلود این آهنگ کلیک کنید 

    برای دیدن دکلمه خیلی زیبای شعری از مژگان ساغر کلیک کنید 

    دانلود دکلمه شعر جنون با صدای مژگان ساغر کلیک کنید 

    دانلود دکلمه شعر از مژگان ساغر با کیفیت خیلی عالی کلیک کنید 

    دانلود کلپ جالب از احسان خواجه امیری کلیک کنید 


    آمار سایت
  • کل مطالب : 1227
  • کل نظرات : 118
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 1
  • آی پی امروز : 10
  • آی پی دیروز : 46
  • بازدید امروز : 128
  • باردید دیروز : 52
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 8
  • بازدید هفته : 180
  • بازدید ماه : 247
  • بازدید سال : 26,847
  • بازدید کلی : 308,270
  • کدهای اختصاصی
    ------------------------------------------------------------------------------